به یاد مهربان مادر بزرگی که دیگر در میان ما نیست... چاپ
تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
دشوار است باور سفرت و باور این که هرگز نمیآیی.از برگ برگ تمامی یاسهای عالم تو را گدایی کردیم ،امّا فقط عطر روح نواز خاطراتت در مشام جانمان توان بی تو زیستن را به ما میدهد پاس می داریم تمامی لحظه های انتظار باز دیدنت را ،پاس می داریم یادت را و تمامی اشک های عالم را ناباورانه نثار خاکت می کنیم و هنوز رفتنت را باور نداریم...
چگونه می شود باور کرد که دیگر در میان ما نیستی؟ چگونه باور کنم که دیگر هرگز نخواهمت دید !
به کدامین امید دلخوش باشم و با چه امیدی زندگی را ادامه دهم وقتی که تو در میان ما نیستی ، نمی دانی که پس از رفتنت چه روزهایی را سپری کردم و فقط به این دلخوشم که وقتی دلتنگت می شوم به یاد خاطراتم با تو می افتم، به یاد خنده های معصومانه ات، به یاد آن زمانی که هر وقت از همه چیز خسته و آزرده می شدم به تو پناه می بردم و تو مهربانانانه پذیرایم بودی وحرفهایم را با حوصله می شنیدی و پس از آن کمکم می کردی.به یاد آن زمانی می افتم که در دانشگاه هر وقت فرصتی دست می داد و کاری نداشتم ،مسیر دانشگاه تا خانه ات را با چه اشتیاقی می آمدم تا چند ساعتی پیش تو باشم و تو برایم از خاطرات جوانی ات می گفتی، خاطراتی که با وجود چند بار شنیدن هنوز هم مشتاق شنیدنشان بودم.
مهربان مادربزرگم! هنگامی که این شعر را بعد از نبودنت هر روز زمزمه می کنم تازه می فهمم که به چه بلایی دچار شدم!!! آگه نبودم از غم بی مادری ولی مرگت پیام داد که بی مادری بلاست
هر وقت به یادت می افتم به یاد روزهای با هم بودن به یاد خوشی ها، ناخوشی ها ، شادی ها ... اشک امانم نمی دهد و تنها تسلّی وجودم است .آخر مگر می شود این همه خاطره را فراموش کرد؟!!! مگر نه اینکه زمانی که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ،هم اکنون که دیوانه وار دوست می دارم می گو یند فراموش کن!!!
بزرگ مادرم! دیگر امید را چگونه معنا کنم وقتی که خانه در غیاب تو ، چون کویری مرگبار افسرده و محنت زده ام می کند. چگونه باور کنم که دیگر آن لحظات، آن شیها و آن روزها دیگر تکرار نخواهند شد... دیگر به چه امیدی دلخوش باشم و به بهار بیاندیشم وقتی که با رفتنت بهار زندگی ام خزان شد و برگهای آرزوهایم یکایک زرد ، شاید با رفتنت به این نکته تأکید کردی که برگریز خزان گواه ناپایداری جهان است و ما نیز خود روزی همچون همه عزیزانمان که جلو چشمانمان بر خاک می ریزند، به کاروان رفتگان می پیوندیم.... که آمدن و رفتن ما در این دایره که زندگانیش می خوانیم،آغاز وپایان ناپایداری است
که دانایان و جهان آشنایان آن را چنان که باید جدی نگرفته اند
مهربان مادرم! لحظات بی تو برایم سخت ایت و بهاران جز زمستان نیست و خورشیدی در این محنتکده بر ما نمی تابد و بی تو بودن از توانم خارج است .گاه در تیره روشن غروب که نه از جنس شب اشت و نه از جنس روز با خود می گویم: آخر چگونه ،چگونه باور کنم که دیگر نخواهمت دید و دیگر از حضورگرمی بخشت محرومم ! به قول اخوان ثالث نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود....
چه درد آلود و وحشتناک نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود دریغ و درد چه بود ؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟ که غمگین باغ بی آواز ما را باز در این محرومی و عریانی پائیز
بد ینسان ، ناگهان محروم و خالی کرد از آن تنها و تنها، قمری محزون و خوشخوان نیز
چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد نمی خواهم ، نمی آید مرا باور و من با این شبیخون های بی شرمانه که دارد مرگ
بدم می آ ید از این زندگی دیگر
بسی پیغام ها ،سوگند ها دادم خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دستهای خویش ، چون زنهاریان بر سر که زنهار ای خدا ! ای داور ! ای دادار
تو را هم با تو سوگند ،آی...
مکن ، مپسند این، مگذار
مبادا راست باشد این خبر، زنهار تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی ،هرگز
و نفشرده است هرگز، پنجه بغضی گلویت را !!
نمی دانی چه جنگی درجگر می افکند این درد خداوندا !خداوندا
به هر چه نیک و نیکی، هرچه اشک گرم و آه سرد
تو کاری کن نباشد راست همین ،تنها تو می دانی ، چه باید کرد
می دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید، دریغی نیست
تو کاری کن ، که بدانم زنده مانده است او
و بینم باز هست و باز خندان است خوش، بر روی دشمن هم
بینم باز گشو ده در به روی دوست
الا ! با هر چه زین جنبده ای ،جانی, جمادی، یا نبات از تو
سپهر و آن همه اختر زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا
جهان ها با جهان ها ، بازی مرگ و حیات از تو
زنهار می خواهد
پس از عمری، همین یک آرزو ، یک خواست همین یک بار می خواهد
ببین ،غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا ! به حق هر چه مردانند ببین ، یک مرد می گرید ...
چه سود ، اما دریغ و درد در این تاریکنای کور بی روزن
همه دارایی ما، دولت ما ، نور ما ،چشم و چراغ ما
برفت از دست نهان شد ،رفت
از این نفرین شده ،مسکین خراب آباد
دریغا ،آن زن مردانه تر از هر چه مردانند آن آزاده ، آزاده
نهان شد در تجیر ابرهای خاک
به خاک او نثاری هست ، هر شب، پاک
بزرگ مادرم!! دشوار است باور سفرت،و باور این که هرگز نمی آیی... امّا این نیز تقدیر خداوند بود که تو را از ما گرفت و تو در آخرین لحظات مرگ چه آسوده و سبکبال پر کشیدی و رفتی.هیچ موقع آن لحظه از جلو چشمانم محو نمی شود که فقط گویی به خواب رفتی ولی خوسا به سعادتت که اینگونه به سوی خدایت پر کشیدی و این تقدیری بود که ما هم بر آستان حضرت دوست سر تعظیم فرود می آوریم و می گوییم: صبر بر مشیت و تقدیر الهی هنر مردان خدا است آنان که جز ذات حق را در نظر نداشته هر مصیبتی را برای رضای حق تحمل نموده و جز این اعتقاد ندارند که خدایا هر آنچه به ما میرسد تقدیر و خواسته تو است و ما راضی به تقدیر تو...



