چه پائیزی است........ چاپ
تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1385
نشسته رنگ جدایی به صفحه دل من
شکسته شاخه امید و خانه خاموش است
تنیده تار سیه عنکبوت نومیدی
فشرده پنجه و با روح من هم اغوش است
میان خانه ویرانه جوانی من
به هر طرف نگرم جای پای حرمان است
زبان گشوده شکاف شکنجه های فراق
در آرزوی کسی سوختن نه آسان است
به عشق روی تو دامن کشیدم ازهمه خلق
دریغ و درد که دامن کشان گذر کردی
به اشک و اه دلی نا توان نبخشودی
مرا به دام غم افکندی و سفر کردی
شرار عشق توام آنچنان گرفت به جان
که نیمه راه بیایان شوق واماندم
کشید سیل حوادث به کام خویش مرا
تو بی خبر که من از کاروان جدا ماندم
کنار چشمه نوش تو تشنه جان دادن
به جان دوست که افسانه غم انگیزی ست
بهار عمر من بینوای مسکین بود
همان زمان که تو گفتی به من : چه پائیزی ست





