چه سخت است دل کندن، چه سخت است فراموش کردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن...این سختی، تقاص سکوت است... تقاص فاصله ای است که سکوت، خالق آن است...
تقدیم به آن غریبه آشنا ، غریبه ای که گویی سالهاست می شناسمش... نمی دانم، شاید هم او را در عالم دیگری، جز این دنیا دیده ام...
تقدیم به او که گرچه حتی فرصت همکلام شدن با او را پیدا نکرده ام ولی سوگند یاد می کنم که عشق را با وجودش که متواضع و ساده است و با نگاهش که پاک و زلال است آموختم. تقدیم به او که همچون نامش، صادق است.
امروز، می دانم که نمی توانم برای داشتن او و رسیدن به او، فردایی متصور شوم چرا که آرزوی محال داشتن، مانند امید بستن به سراب است که تنها عطش را می افزاید و بس.
ولی ... فقط آرزو می کنم که بداند و باور کند که دوستش دارم و دوستش خواهم داشت تا ابد ... بداند که هرگز او را از یاد نخواهم برد و نبض خاطراتم هر لحظه به یاد او و برای او می زند حتی اگر در کنارش نباشم...
نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه... ولی می خواهم فریاد بزنم :
آرزوی فراموش ناشدنی، از تو متشکرم... تویی که ناخواسته و نادانسته، معنی واقعی عشق را به من آموختی... بدان که هرگز فراموشت نخواهم کرد...
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟ ...نه دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده شعرم باشی ...
کاشکی شعر مرا می خواندی...
علامت سوال...
یه پنجره با یه قفس، یه حنجره بی همنفس
سهم من از بودن تو، یه خاطره س همین و بستو این مثلث غریب، ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدمیه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ، صداتو از یاد ببرمبذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام، شوق رسیدن، تو تنم تو حجم سرد این قفس، منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم، از آرزوهای محال قصه ما تموم شده با یه علامت سوال






