خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : جمعه 24 تیر ماه سال 1384

چه سخت است دل کندن، چه سخت است فراموش کردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن...این سختی، تقاص سکوت است... تقاص فاصله ای است که سکوت، خالق آن است...

تقدیم به آن غریبه آشنا ، غریبه ای که گویی سالهاست می شناسمش... نمی دانم، شاید هم او را در عالم دیگری، جز این دنیا دیده ام...

تقدیم به او که گرچه حتی فرصت همکلام شدن با او را پیدا نکرده ام ولی سوگند یاد می کنم که عشق را با وجودش که متواضع و ساده است و با نگاهش که پاک و زلال است آموختم. تقدیم به او که همچون نامش، صادق است.

امروز، می دانم که نمی توانم برای داشتن او و رسیدن به او، فردایی متصور شوم چرا که آرزوی محال داشتن، مانند امید بستن به سراب است که تنها عطش را می افزاید و بس.

ولی ... فقط آرزو می کنم که بداند و باور کند که دوستش دارم و دوستش خواهم داشت تا ابد ... بداند که هرگز او را از یاد نخواهم برد و نبض خاطراتم هر لحظه به یاد او و برای او می زند حتی اگر در کنارش نباشم...

نمی دانم صدایم را می شنوی یا نه... ولی می خواهم فریاد بزنم :

آرزوی فراموش ناشدنی، از تو متشکرم... تویی که ناخواسته و نادانسته، معنی واقعی عشق را به من آموختی... بدان که هرگز فراموشت نخواهم کرد...

امیدوارم در کنار کسی که دوستش داری خوشبخت و سعادتمند شوی، و...کاش، نگاه بارانی و غمزده مرا هم از یاد نبری...

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟ ...نه دریغا هرگز

باورم نیست که خواننده شعرم باشی ...

کاشکی شعر مرا می خواندی...

 

علامت سوال...

یه پنجره با یه قفس، یه حنجره بی همنفس    سهم من از بودن تو، یه خاطره س همین و بس

تو این مثلث غریب، ستاره ها رو خط زدم           دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم

یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم         می خوام تو این سکوت تلخ، صداتو از یاد ببرم

بذار که کوله بارمو رو شونه شب  بذارم             باید  که  از اینجا برم فرصت موندن  ندارم

داغ ترانه تو نگام، شوق رسیدن،  تو  تنم           تو حجم سرد این  قفس،  منتظر پر زدنم

من از تبار غربتم،  از آرزوهای  محال                 قصه ما تموم شده  با یه علامت  سوال   

  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 تیر ماه سال 1384

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

خانه کوچک ما

سیب نداشت                                                                       

 کاش کلمه ای به نام جدایی وجود نداشت...


و بعد از رفتنت!….  چاپ
تاریخ : یکشنبه 5 تیر ماه سال 1384

 

 

و بعد از رفتنت!….

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس ازِ یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم