خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1384

پایان شوم

می دوم، پر می کشم، سراسیمه و پریشان، غرق در رویا شده ام. رویای رسیدن به تو. شوق رسیدن به تو در وجودم موج می زند. در التهاب زمین گرم و سوزان با پایی برهنه و خسته از خار های مزاحم، تنها و با کوله باری از عشق سوی تو گام بر می دارم. من در خودم گم شده ام. معلق تر از غبار بیابان، بی هدف و زخمی، زخم خورده از نا مهربانی های تو ام. کم کم ثانیه ها جانم را به میهمانی زوال می برند. سرود مرگ در تالاب قلبم

  نواخته می شود احساس می کنم وجودم خاکستر گشته و با فروزش باد به سویی نا معلوم کشانیده می شود. ولی چرا این عاقبت شوم از آن من گشت مگر من چه بودم؟ مگر چه کردم؟ من صدای یک هیاهو در دل مردی عاشقم. تنها با موج امید به ندایی فرحبخش بدل شدم ندایی که آرزو داشت زمانی در گوش تو آوای دوستت دارم را زمزمه گر باشد. آآآآه هر دم افکار تازه ای بر پرده ی ذهنم تداعی می شود اما پاهایم درنگ به خود راه نمی دهند باز هجوم صحنه ای از رخ زیبای تو شوری تازه را برای وصال در دلم می گستراند. اما خوب می دانم که این خیال کهنه هیچ گاه رنگ حقیقت به خود نمی گیرد می دانم آنچه در پیش رو می بینم کهنه سرابی بیش نیست. ای کاش زود تر جان از تنم در رود تا از این مخمصه رهایی یابم رهایی از این عشق سوزان جز با مرگ میسر نمی شود. کرکس هایی که به گردم در حال چرخشند ساعتهاست که انتظار پایان این زندگی شوم را می کشند و من با همان تنهایی غریب و با همان کوله بار عشق با آخرین نفس هایی که به سختی از تنم بیرون می رود نام زیبای تو را بر لب می آورم و با خود می گویم ای کاش، ای کاش می دانستی که چه قدر دوستت دارم

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 17 فروردین ماه سال 1384

خسته


از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بی کرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی بسر مستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران بسر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تأمل گفت
«او یک زن ساده لوح عادی بود»

می سوزم از این دوروئی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم

رو، پیش زنی ببر غرورت را
کاو عشق ترا بهیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر بروی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رؤیائی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر بهوای لحظه ئی دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان بلب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود باو مگو هرگز

 

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1384


لاله جوانه می زند بر سر نیزه

فصل بهار دیگری است در نظر نرگس ما

یک اربعین از هجوم بیرحمانه ی خزان، بر پیکر آلاله های بهاری بوستان عترت می گذرد.
چهل روز از پرکشیدن بهانه شادابی دوران می گذرد. و چندیست که غنچه خوابروی کاروان اسارت، از لعل مستانه مراد خویش سیراب عاطفه و مهر گشته است.
.... و در ین میان این قلب زینب است که شقایق وار از سوز شلاق بی مهری در خود یادگاری هم جنس رنج و هم رنگ هجران گرفته است و سینه های ما در ین غم سترگ مالامال است اندوهی جانکاه و دردی بس فزون است.
در بهار پیش رو، در سفره های انتظار خود، لاله های عشق می گذاریم و نرگس های شوق؛ تا شاید در روزگاری به دست پاک و مهربانش حرمت یاس و احساس، پاس داشته شود.

  چاپ
تاریخ : سه شنبه 9 فروردین ماه سال 1384

آن هنگام که نگاه مظلومانه ات

در دیده گانم نور امید کاشت

روز درخت کاری نبود . روز عشق کاشتن بود

و آن لحظه که لب های گرمت روی لبهایم گرمای وجودت را به من هدیه می کرد شهوت نبود که به هم میدادیم بلکه علاقه هایمان را با هم عوض می کردیم

و آن روز که تو از من جدا شدی و برای همیشه از پیشم رفتی

از هم دور نشدیم ؛ بلکه تازه به هم رسیدیم

عشق زمانی به اوج خود میرسد که جدایی به اوج رسد.

چون در داشتن شُکر نیست

ولی در نداشتن همیشه حسرت موج میزند

  چاپ
تاریخ : سه شنبه 2 فروردین ماه سال 1384




شور گل
 

بهار   آمد   بهار   آمد  سلام  آورد  مستان  را  

از   آن  پیغامبر  خوبان  پیام  آورد  مستان  را

 

زبان سوسن از ساقى کرامت هاى مستان گفت 

شنید  آن  سرو  از سوسن قیام آورد مستان را

 

ز   اول  باغ  در  مجلس  نثار  آورد  آنگه  نقل  

چو   دید  از  لاله کوهى که جام آورد مستان را

 

ز     گریه   ابر   نیسانى (1)  دم  سرد زمستانى  

چه   حیلت  کرد  کز پرده به دام آورد مستان را

 

"سقاهم  ربهم"(2)  خوردند و نام  و ننگ گم کردند  

چو  آمد  نامه  ساقى  چه  نام  آورد  مستان را

 

درون  مجمر  دل  ها  سپند  و  عود  می سوزد  

که   سرماى  فراق  او  زکام  آورد  مستان  را

 

درآ   در   گلشن  باقى  برآ  بر  بام  کان  ساقى  

ز   پنهان   خانه   غیبى  پیام  آورد  مستان  را

 

چو  خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر  

که  ساقى  هر  چه  درباید تمام آورد مستان را

 

که جان ها را بهار آورد و ما را روى یار آورد  

ببین   کز  جمله  دولت  ها کدام آورد مستان را

 

ز  شمس  الدین  تبریزى  به  ناگه  ساقى دولت  

به   جام  خاص  سلطانى  مدام  آورد مستان را