پنجشنبه 20 اسفند ماه سال 1383ساعت
12:49
سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی
دست در دستان تو دارم همی
دوستت چون جان خود دارم همی
دوری از من خواب میبینم تو را
عاشقانه اندر آغوشت، میگریم همی
در خیالم جلوهی رویای توست
روز هم گویی که در خوابم همی
یادم آید روزهای خستگی
خستگیرا دستت آمد مرحمی
از تمام زندگی نالان بدم
زندگی را تا همیشه همدمی
این خیالی خام بود آه ای دریغ
کردیم افسون و اکنون بی غمی
سر به بالش میگذارم بی گناه
خواب در چشمانم نمیآید همی
خواب را بر بستر گرمم صدایش میکنم
در دو چشمش راز ها بینم همی
خاطراتی در میان کوچه باغ
اشک در چشم همچو خون آمد همی















