Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : جمعه 23 بهمن ماه سال 1383

با رسیدن ماه محرم اولین چیزی که توذهن نقش می بنده چیه ؟ آره امام حسین(ع) و اشک ریختن های بی اختیار .

  چاپ
تاریخ : جمعه 16 بهمن ماه سال 1383
  چاپ
تاریخ : سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1383

حسادت

 مگر  آن  خوشه  گندم

 مگر  سنبل   مگر نسرین  تو را  دیدند

 که سر خم  کرده  خندیدند

  مگر بستان  شمیم  گیسوانت را

 چو آب  چشمه ساران  روان نوشید

  مگر  گلهای  سرخ  باغ  ریگ آباد

  در عطر  تن  غوطه ور گشتند

 که سرنشناس  و پا نشناس

از خود  بی خبر  گشتند

  مگر دست  سپید  تو

 تن  سبز  چناران  بلند  باغ  حیدر  را نوازش  کرد

  که می شنگند  و  می رقصند و  می خندند

  مگر ناگاه

 نسیم سرد  گستاخ  از سر  زلفت

  چه  می گویی ؟

 تو و انکار ؟

  تو  را بر این  وقاحتها  که عادت  داد ؟

  صدای بوسه  را  حتی

  درخت  تاک  قد  خم  کرده  بستان  شهادت داد

مگر دیوار حاشا  تا کجا   تا چند ؟

  خدا داند که شاید  خاک  این بستان

  هزاران   صد هزاران  بوسه بر پای  تو

 دیگر اختیارم  نیست

 توانم  نیست

 تابم نیست

  به خود می پیچم  از این رشک

  اما خنده  بر لب  با تو  گویم

 اضطرابم  نیست

 مگر دیگر  من  و این خاک  وای  از من

  چناران  بلند  باغ حیدر را

  تبر باران  من در خاک  خواهد کرد

  نسیم  صبحگاهی  جان ز دست  من نخواهد برد

  ترحم  کن  نه بر من

 بر چناران  بلند  باغ  حیدر

 بر نسیم صبح

  شفاعت کن

  به پیش  خشم  این خشم  خروشانم  که در  چشم  است

  به پیش  قله  آتشفشان درد

  شفاعت کن

 که کوه  خشم  من  با بوسه  تو

 ذوب  می گردد

 

  چاپ
تاریخ : سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1383
 
  چاپ
تاریخ : یکشنبه 11 بهمن ماه سال 1383

HydroForum® Group
زندگی یعنی هیاهو، زندگی یعنی تکاپو، زندگی یعنی امید

 

زندگی یعنی شب نو، روز نـو،انــدیشه نــو

 

زندگی یعنی غم نو، حســرت نو، پـــیشه نو

 

 

من نمیخواهم به عشقی سالیان پایبند بودن !

 

من نمیخواهم اسیر سحر یک لبخند بودن

 

من نه بتوانم شراب ناب از یک چشم نوشیدن

 

من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن

 

من لب تازه،تن تازه،شراب تازه،عشق تازه میخواهم

 

من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن،سالها او را پرستیدن نمیخواهم.

 

 

من خدای تازه می خواهم !!!

 

 

گرچه او با آتش کفرش بسوزاند سراسر ملک هستی را

 

یا که او رونق دهد بازار ظلم و بت پرستی را

 

من از این دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر!

 

  گو بگیرندم   

 

          بسوزندم

 

                 گو بدار آرزوهایم بیاویزند

 

                     من ازین دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر

 

من ازین دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر

            HydroForum® Group                              HydroForum® Group

  چاپ
تاریخ : شنبه 10 بهمن ماه سال 1383

عشق پنهانی/ 1

 

 

انگار همین دیروز بود.وقتی می گویم دیروز حرفم را باور کنید.زمان خیلی زود می گذرد،انگار رفته اید بالای کوه و یک سنگ به پایین

 

پرت می کنید،سنگ چقدر طول می کشد که به پایین برسد، ها؟ از شما می پرسم،چقدر طول می کشد؟

 

عمر انسان هم اینگونه است و خیلی زود می گذرد،در یک چشم به هم زدن.اما نه مثل اینکه این حرفها به من نیامده است،بهتر

 

است بروم سر اصل مطلب. از زمانی شروع میکنم که یک دختر بچه سیزده ساله بودم البته بچه که نه ،سیزده سال خودش سنی

 

است.برای خودم خانمی شده بودم،قد کشیده بودم و قیافه ای به هم زده بودم.خوشگل خوشگل هم نبودم اما می شد زیبا

 

حسابم کرد،و این زیبایی را بیشتر مدیون چشمانم بودم.آره ،من چشمان زیبایی داشتم،درشت وسیاه و این را نه یک نفرکه همه

 

می گفتند.مادرم قربان صدقه می رفت و می گفت:من فدای چشمان سیاه قشنگت بشوم، دختر! ومن قاه و قاه می خندیدم ومی

 

دویدم.روی هم رفته دختر شلوغ وبازیگوشی بودم.یک لحظه خنده از لبانم دور نمی شد وهمیشه سر به سر این وآن

 

می گذاشتم. کارم این شده بود که یا تو صحرا دنبال گوسفندها بدوم ویا توباغ مردم از درختان میوه بالا بروم.بعضی وقتها هم پای دار

 

قالی بافی می نشستم وبه مادرم در بافتن قالی کمک  می کردم.مادرم می گفت انشاا. . .  همین روزهاقالی عروسی تو را می

 

بافم و من لبخند بر لب  می آوردم و عین لبو سرخ می شدم.فراموش کردم بگویم،موقع به دنیا آمدن ناف مرا به نام پسرعمویم

 

(ستار) بریده بودند.بالاخره ما دو تا دخترعمو، پسرعمو بودیم و عقد ما را تو آسمونها بسته بودند.ستار پسربدی نبود،شش سالی از

 

من بزرگتر بود و روی زمین کار می کرد.کشاورزی، کار اکثر جوانهای ده ما همین بود.از وقت زن گرفتن ستار گذشته

 

بود و او با دلواپسی و نگرانی هر روز مادرش ((رقیه خانم)) را روانه خانه ما می کرد و مادرم در جواب او می گفت:چقدر عجله می

 

کنید شما،دختر من هنوز بچه است و دهنش بوی شیر می دهد،و مادر ستار جواب می داد.

 

 

((کجایش بچه است؟ماشاا. . . هزار ماشاا. . . پا گذاشته است توی سیزده سال و برای خود هیکلی به هم زده است.من خودم

 

دوازده سالم بود که ازدواج کردم.)) مادرم لبخند می زد و می گفت: اینکه شما می گویید درست، ریحانه قد کشیده است وبرای

 

خودش خانمی شده است اما عقلش هنوز بچه است و مدام بازیگوشی می کند و از درختها و در و دیوار خانه مردم بالا می رود و

 

زمان می خواهد که خود را برای شب عروسی آماده کند، می فهمید که؟مادر ستار ناله می کرد و می گفت: ((چرا نمی فهمم

 

خوب هم می فهمم اما این من و شما هستیم که باید همه جیز را یواش یواش به او یاد بدهیم.از قدیم گفته اند دختر امانتی مردم

 

است و خوب نیست زیاد توی خانه بماند،همین.))مادر ناچار تسلیم می شد و سر پایین می انداخت: خیلی خوب باشد،چشم.من

 

با ریحانه حرف می زنم و سعی می کنم او را برای همه چیز آماده کنم.ومادر ستار می گفت: ((آره این دو برای هم د نظر گرفته

 

شده اند و خوب نیست بیشتر از این منتظر بمانند.)) و من همه این حرفها را می شنیدم و لبخند زنان خود را به نشنیدن

 

می زدم،باز تو کوچه ها روان می شدم و از درختهای باغ ((مش عبدا. . .))بالا می رفتم و صدای داد و فریادش را در می آوردم.

 

تا اینکه یک روز یوسف خان و چندتای دیگر که حالا شکل و شمایلشان درست یادم نیست سوار بر اسب به روستای ما

 

آمدند.کدخدا و پدر من پذیرایی از خان و همراهانش را به عهده گرفتند و بالافاصله گوسفندیرا جلوی پایشان سر بریدند.خان که آن

 

موقع جوان سی و چهار،سی و پنج ساله بود،لبخندی از رضایت بر لب آورد و با خشنودی قدم بر خانه ما که از بقیه خانه های ده

 

بزرگتر و قشنگ تر بود گذاشت.پدرم اسبها را به دست من سپرد و خواست که آب و علفشان دهم.من پش از اینکه وظیفه ام را به

 

نحو احسن انجام دادم دستی بر سر و دوش اسب خان که اسب سفید و زیبایی بود و از بقیه اسبها سرکش تر به نظر می رسید

 

کشیدم و به آرامی سوارش شدم.تصمیم گرفته بودم گشتی در آن اطراف بزنم.با پاشنه پاهایم ضربه ای به شکم اسب زدم و به راه

 

افتادم.خان که صدای پای اسبش را شناخته بود،شتابان از خانه ما بیرون می زد و مرا دید که ر اسبش سوار شده ام و چهار نعل از

 

آنجا دور می شوم.فریادی از خشم برکشید:

 

این کیست که سوار اسب من شده است و این گونه می تازد؟

 

پدرم که مرا از پشت شناخته بود جلو رفت و با ترس و وحشت گفت:

 

او. . .او. . . دختر من است خان. . .

 

دختر تو ؟اسب سواری را از کی یاد گرفته؟

 (ادامه دارد)

  چاپ
تاریخ : دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1383
 

روز ها روی نیمکت کنار پنجره می نشینم

 آه سکوت عجب صدای دلنشینی دارد و اینک افکار

 من تا اوج آسمان پر پرواز گشوده و تمام نقاط زمین را

می نگرد که شاید دلربایش را پیدا کند . شاید به دنبال صدایی

است که سکوت را بشکند اما کجاست آن دلربا و کجاست آن تک سوار

بی ریای دل؟ و اکنون به اطرافم می نگرم تا شاید تو را بیابم .آری

افکار پریشان و نگاه محزون من به دنبال توست . کاش می توانستم

. در تلاتم امواج نور تو را دریابم . کاش از تو لبریز بودم اما افسوس

نمی دانم به کدامین گناه خدا تو را از من گرفت ، نمی دانم کدامین

لحظه خطایم را خدا نبخشید. دلم از غصه هوای فریاد دارد و چشمانم

ردای اشک بر خود پوشیده ، ای همیشه سبزم، چرا نمی آیی؟

چرا مرا در آوار غم رها کرده ای ؟ به چشمان اشک آلودم

نگاه کن در میان اشک های خود تو را جستجو می کند

آه ای سبزترین آیه زندگیم اگر تو اراده کنی و اگر تو

بخواهی آن خواهد شد که خواهی . و ای یار بی پروای من،

 دوستت دارم . اکنون قلبم برایت تنگ است و می دانم که می دانی

 که بس سخت است دلتنگی و دشوار است بی تو لحظه ها را پیمودن ،

و احساس واژه ی سختی است که گفتن نتوان و با انکه زبان گفتنم

نیست اما با جمله ای کوچک و تهی از ریا بیان می کنم،

.....تو را من دوست می دارم

  چاپ
تاریخ : دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1383

وقتی رفت......

حاشــــــــیة درختامــون طــــلایی بود

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

وقتی رفت حاشیه درختامون طلایی بود


وقتی رفت ،غبار نشست رو رویاهای اطلسی

دیگه هیچ کسی نشد ،عاشق چشمای کسی

وقتی رفت، دریا دیگه به ماهیها نگاه نکرد

ماه دیگه، در نیومد ستاره ادعا نکرد


وقتی رفت، حاشیه درختامون طلایی بود

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود


وقتی رفت، لونه هیچ پرنده ای چراغ نداشت

واسه درد دل دلم، هیچ کسی رو سراغ نداشت

وقتی رفت، پرند ه های کوچه بی دونه شدن

عاقلا، رفتنشو ، دیدن ودیونه شدن


وقتی رفت ،حاشیه درختامون طلایی بود

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود


وقتی رفت، یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود

همونو، ازش گرفتم آخه یادگاری بود

آخه یادگاری بود

وقتی رفت……………………………

  چاپ
تاریخ : شنبه 3 بهمن ماه سال 1383

حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی

دیدار ما اصلاً به همان حوالی هرچه باداباد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند

پس با هرکسی از کسان من از این ترانه محرمانه سخن مگوی

نمی خواهم آزردگان ساده بی شام و چراغ

از اندوه اوقات ما باخبرشوند!

قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود

قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه تشنگی نبود

پس بی جهت بهانه میاور

که راه دور و

خانه ما یکی مانده به اخر دنیاست.

 

 

 

من آواره کوچه های دلواپسیم

 

 

اسیر زندان تنهایی

 

 

اینجا زندگی بی حضور تو مرگ را تجربه می کند

 

 

و باران بی صدا خواندن را

 

 

و غروب محکوم به تنها ماندن است

 

 

اینجا دزدان فراموشی خاطرات عشق را به تاراج می برند

 

 

و سربازان شب آفتاب را به زمستان تبعید کرده اند

 

 

ومن میان هیاهوی سکوت عشق را می خوانم

 

 

وانعکاس فریادم نام تو را زمزمه می کند

 

 

تا ثانیه ها بدانند حتی اگر مرا به یرم از تو خواندن به سکوت زنجیر کنند

 

 

عاشقانه تر خواهم خواند

عید قربان  چاپ
تاریخ : جمعه 2 بهمن ماه سال 1383
   1      2    >>