خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : شنبه 30 آبان ماه سال 1383

عشق

 

عشق یعنى لرزش هر قلب سنگ

                              

                          مى شود با عشق،هر سنگى قشنگ

 

در طبیعت هرکس یارى گرفت

 

                               از براى خویش دلدارى گرفت

 

دلبر من آسمـانى آبـى است

 

                               چهرهْ انســانیش مـهتابى است

 

جمله رفتارش بسى باشد متین

 

                               مىگذارد پـاخـرامان بر زمـین

 

دلبر مـن عاشق ذات خـداست

 

                          زیـنت وزیـور برایـش بـى بهاست

 

جــلوهْ آیــین یــارم ذاتـىاست 

 

                            دلبر من ساده وخوش طینت است

یار من همچون پرستو با صفاست

 

                             عـاشق زیـباى دنیـاى ماست

 

دلبر من عاشق شعر است وشور

 

                        دلـبر مــن در دلش دارد سـرور

 

هر کسى گر این چنین دلبر گزید

 

                         بــهره از دنـیا وعـقبایش بـدید

 

هرکه خواهـد بهر یارش شدعزیز

 

                           باید او داد خوب را از بد تمیز

 

زینت آگـه به علم ودانش است

 

                        زینت او کى به رخت وپوشش است

 

عشق یعنى حس گـرمى در وجـود

 

                             بــاوجـودعشـق سـرمایى نـبـود

  چاپ
تاریخ : دوشنبه 25 آبان ماه سال 1383



 زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
اون اسیر یه قفس شب و روزش بی نفس
همه آرزوهاش پرکشیدن بود و بس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بدجوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر همه دلتنگی رو دید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
آسمون سرخابی شد سوز برگ از راه رسید
شاپرک یخ زد و یخ مرد و موندگار نشد
چشاش رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد
نگاهش به آسمون تا که دق کردش و مرد...........








ادامه ...-->

  چاپ
تاریخ : جمعه 22 آبان ماه سال 1383
این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش :

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .


--------------------------------------------------------------------------------

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.



ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه !
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.


  چاپ
تاریخ : جمعه 22 آبان ماه سال 1383
  چاپ
تاریخ : دوشنبه 18 آبان ماه سال 1383




دیگر امید وار کدامین اجابتم؟


وقتی صدای تو به من نمی رسد

  چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 آبان ماه سال 1383

علامه مجلسی !!در کتاب حلیه المتقین ؛ در آداب زن گرفتن می نویسد :
....بدان که : زن به منزله قلاده ای است که در گردن می افکنی !!پس ببین که چگونه قلاده ای برای خود میگیری .
زنی پیدا کن که مانند تو باشد و شایسته آن باشد که فرزند از او بهم رسانی . و برای مال و جمال زن مگیر که از هر دو محروم شوی .
زنی طلب کن که باکره و خوشبو و گندمگون و فراخ چشم و میانه بالا و سیاه چشم باشد و گردنش خوشبو و قوزک پایش پر گوشت باشد .
ملا باقر مجلسی همچنین می نویسد :
لازم است بر زن اطاعت شوهر کند و نا فرمانی از او نکند . بی رخصت او از خانه بیرون نرود . خود را برای شوهر خوشبو و زینت کند و هر بامداد و شام خود را بر او عرضه کند !!!
و اما حق زن بر مرد آنست که :
او را سیر کنی و بدنش را بپوشانی و اگر بدی کند بر او ببخشی و عفو کنی ؛ و هر سه روز یکمرتبه گوشت برای او بیاوری !! و رنگ و حنا و سرمه هر ششماه یکبار برای او بیاوری .و خانه اش را خالی مگذار . با او احسان کن زیرا که زن اسیر مرد است !!!و در کار با آنها مشورت مکن که رای ایشان ضعیف است . و ایشان را پیوسته در پرده دار و بیرون مفرست و تا توانی چنان کن که بغیر از تو مردی را نشناسد و نبیند !!!و ایشان را از استماع ساز و نوا ؛و شنیدن خوانندگی و غنا ؛ و بیرون رفتن از خانه ؛ و آمد و شد با بیگانه ؛ و رفتن به حمام ها و مساجد و عروسی ها منع کن .
چرخ رشتن را تعلیم او کن و او را بیکار مگذار که شیطان او را به فکرهای باطل می اندازد و میل به سیر و تفرج و خود آرایی و خود نمایی میکند .
هر چه گوید او را اطاعت نکن . و از برای سیر به حمام ها و عروسی ها و عزاها و عید ها او را اذن مده که هر که طاعت زن خود کند ؛ خدا او را سرنگون در جهنم اندازد !!!!!!

سعدی نیزمیفرماید :
چو زن راه بازار گیرد ؛ بزن !!!
و گرنه ؛ تو در خانه بنشین چو زن
ز بیگانگان چشم زن دور باد
چو بیرون شد از خانه ؛ در گور باد !!!!

یاد یکروز  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 14 آبان ماه سال 1383

یاد یکروز

خفته بودیم و شعاع آفتاب
بر سراپامان بنرمی می خزید
روی کاشی های ایوان دست نور
سایه هامان را شتابان می کشید

موج رنگین افق پایان نداشت
آسمان از عطر روز آکنده بود
گرد ما گوئی حریر ابرها
پرده ای نیلوفری افکنده بود

«دوستت دارم» خموش و خسته جان
باز هم لغزید بر لب های من
لیک گوئی در سکوت نیمروز
گم شد از بی حاصلی آوای من

ناله کردم: آفتاب . . . ای آفتاب
بر گل خشکیده ای دیگر متاب
تشنه لب بودیم و او ما را فریفت
در کویر زندگانی چون سراب

در خطوط چهره اش ناگه خزید
سایه های حسرت پنهان او
چنگ زد خورشید بر گیسوی من
آسمان لغزید در چشمان او

آه . . . کاش آن لحظه پایانی نداشت
در غم هم محو و رسوا می شدیم
کاش با خورشید می آمیختیم
کاش همرنگ افق ها می شدیم