شما شنیدیدن میگن خوشگلی هم واسه آدم دردسره؟ من اولش که اینو شنیدم, گفتم چه مسخره! مگه بده آدم خوشگل باشه و همه دنبالش باشن؟ هر دختر و پسری آرزوشه که خوشگل باشه. اما خوب, تجربه آشنایی با یک دختر به اسم "س" به من ثابت کرد که این موضوع هم مثل تمام چیزای دیگه, فقط از دور خوب به نظر میاد و وقتی درگیرش میشی میفهمی چه بدبختی هایی منتظرته.
من تو یه شرکت, کار برنامه نویسی میکردم و قرار بود انجمن انفورماتیک برای یه هیات خارجی که از آلمان میومد, یه نمایشگاه کوچیک ترتیب بده. شرکت ما و چند تا شرکت دیگه که اون موقع یعنی سال 1379 توی کار وب و تجارت الکترونیک بودیم, برای این نمایشگاه دعوت شدیم. روز قبلش من و یکی دوتا از بچه رفتیم تا کامپیوترهامونو واسه نمایشگاه آماده کنیم, از چند تا شرکت دیگه هم اومده بودن و داشتن سیستمهاشونو تست میکردن که ناگهان چشم همگی ما به جمال خانم س روشن شد! ببینید, من تو سلیقه, معیارهای نسبتا بالایی دارم و الکی به هر کی که قابل نگاه کردنه نمیگم خوشگل, اون موقع هم, سال 1379, به خاطر یه سری از مشکلات شخصی اصلا حواسم به این چیزا نبود و کلی از دخترهای شرکت روی اینکه کی میتونه شماره تلفن منو گیر بیاره با هم شرط بسته بودن؛ با این وجود, من هم کاملا خشکم زد, حالا شما حال بقیه رو تصور کنید!
خانم س, اونطوری که من بعدا فهمیدم, گرافیست یه شرکت دیگه, 20 ساله, مجرد و دختر خیلی با شخصیت و فهمیده و سرسختی بود, اما متاسفانه زیبایی فوق العاده صورت و همینطور هیکل ایشون, مربی آئروبیک, همه چیز رو تحت شعاع قرار داده بود. من میتونم بگم که از لحظه ای که ایشون و همکاراشون وارد شدن, دیگه دست هیچ کس به کار نرفت! اینا که شرکت کوچیکی بودن, ناگهان مرکز توجه شرکتهای خیلی بزرگ قرار گرفتن و مدیران شرکتها همه میخواستن از کار این شرکت سر در بیارن و با کارمندان و از جمله ایشون صحبت کنن. :)
بماند که اونروز چقدر بیمزگی و ادا اطوارهای عجیب غریب از ناحیه مردهای حاضر و همینطور نگاههای شرربار و کینه ای از طرف بقیه خانمها نثار این بیچاره شد. فردای اون روز که روز نمایشگاه بود, هیات همراه اومدن و در میان شور و شعف حاضرین, خانم س هم در نمایشگاه حضور داشتن. طبق قوانین ایران که یه روز قیر نیست و یه روز قیف نیست, اون روز هم مترجم گروه مریض تشریف داشتن و گروه بدونه مترجم به نمایشگاه اومد. چون میز محل ما اولین میز بود و من هم زبانم خوب بود, بدونه مشکل با هم حرف زدیم. مسئول شورای انفورماتیک خواهش کرد که من مترجم گروه باشم. ما به سمت میزهای دیگه راه افتادیم تا رسیدیم به میز شرکت خانم س که میز آخری بود!
من یه خورده تعجب کردم وقتی دیدم خود خانم س با انگلیسی سلیس شروع کرد به حرف زدن و خیال منو بابت ترجمه راحت کرد. کاری که ارائه داده بودن, جالب بود و تقریبا تو اون زمان ابتکاری بود. توضیحات خانم س که تموم شد, گروه تشکر کرد و برای استراحت رفتند و من که از برنامه شرکت خانم س خوشم اومده بود, اونجا موندم و شروع به صحبت کردیم. به سوالات خیلی خوب جواب میداد و واقعا سعی میکرد که Informative باشه. من تشکر کردم و رفتم سراغ میز خودمون که وسایل رو جمع کنم. اما تقریبا موقع ناهار بود و همه داشتن میرفتن سالن ناهار, به جز من که داشتم با خط اینترنت ماهواره ای محل برگزاری نمایشگاه حال میکردم و ... خانم سین که داشت طرف میز من میومد!

اعتراف میکنم که اولش یه کم هول شدم, اما خودم رو زدم به دنده بیخیالی و به خودم گفتم "آدمی با همچین قیافه ای حتما 10 تا دوست پسر کلاس بالا داره, پس چرا الکی زور بزنم که مخش رو بزنم!؟". رفتم تو بهر اینترنت و اصلا انگار نه انگار...
خلاصه دردسرتون ندم, اومد و یه خورده منو و اینترنت رو تماشا کرد و من هم دیدم خوب نیست من نشسته باشم و یه خانم ایستاده باشه, ازش خواهش کردم بشینه. یواش یواش شروع کردیم حرف زدن, من هم کاملا تو دنده لج بازی با خودم که "بیخیال شو!". خیلی معمولی داشتیم راجع به اینور اونو حرف میزدیم که پرسید "شما دارین تو اینترنت دنباله چی میگردین؟". من گفتم Enya و یهو همه چیز عوض شد. س طرفدار شماره یک Enya از آب در اومد و خوب شماره دوش هم منم! نشستیم و دو ساعت مخ همدیگه رو راجع به Enya زدیم. من دیدم این عجب دختر باشخصیتیه, اصلا سوای ظاهرش, من تاحالا دختری رو به این سطح بالایی ندیده بودم. تمام شعرهای Enya رو که خیلی هم ساده نیستن با معنی و تفسیر و تاریخچه حفظ بود و حتی مثل خودش میخوند!!! :)
وقت نهار, تموم شد و ما یه قرار گذاشتیم که من یه سری Clip از Enya برای اون بیارم و اون هم آلبوم جدید Enya رو برای من بیاره. سه چهار روز بعد همدیگرو دیدیم. ایندفعه بیشتر دقت کردم و دیدم انصافا خدا باید یه سه چهار روزی کار و زندگیشو ول کرده باشه واسه خلق این دختر وقت گذاشته باشه. با این که اصلا آرایش نکرده بود و لباسش هم خیلی خیلی ساده بود, اما دهن همه تو کافی شاپی که قرار گذاشته بودیم باز مونده بود.
نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن. کم کم اتفاقات عجیب غریبی اطرفمون شروع شد : همه پسرها با یه حالت آمیخته به حسرت و تنفر نگام میکردن. دخترها دائم در حال چک کردن من بودن که چه خصوصیت خارق العاده ای دارم که با همچین دختری دوستم. از همه بدتر هم صاحب کافی شاپ بود که هی به ما سرویس میداد و خودشو لوس میکرد. کم کم هر دومون عصبانی شدیم و قهوه رو نصفه نیمه گذاشتیم و در میان بارانی از متلک اومدیم بیرون.
س خیلی عصبانی و ناراحت بود و از من معذرت میخواست. من سعی کردم آرومش کنم و رفتیم تو یه پاساژ که سر ظهری خلوت بود و رو یه سکو نشستیم. دیدم طفلکی داره گریه میکنه. یه کلنکس در آوردم و بهش دادم و اون همین جور گریه میکرد و میگفت دیگه خسته شده. رفتم یه لیوان آب براش آوردم و بهش گفتم مشکلشو به من بگه یه جوری با هم حلش کنیم. اون هم یواش یواش شروع کرد و از کابوسی به اسم "زیادی خوشگل بودن" برام گفت...
از اینکه از بچگی تو فامیلها معروف بوده, از اینکه از وقتی مدرسه راهنمایی میرفته, همه تو کوچه و خیابون دنبالش بودن. از اینکه جرات نداره حتی سوار تاکسی بشه و همیشه با اتوبوس اینور اونور میره. از اینکه تو اتوبوس, همه خاله پیرزنها ازش اسم و آدرس میپرسن که با پسرشون بیان واسه خواستگاری و مجبوره از دستشون, دو سه بار اتوبوس عوض کنه. از اینکه اگه تو پیاده رو و چسبیده به دیوار هم راه بره, باز ماشینها کنار خیابون وای میسن و میخوان سوارش کنن. از این که حتی نیروی انتظامی هم الکی بهش گیر میده و اگه تو فاصله 50 متریش یه پسر باشه, هر دوشونو میگیرن. از اینکه هیچ کس اهمیتی نمیده که اون آدم با استعدادیه و همه اونو به خاطر خوشگلیش میخوان. از اینکه همه دخترها بخاطر حسادت ازش بدشون میاد و فقط به خاطر این باهاش دوست میشن که توجه پسرها رو جلب کنن.
برام از روزایی گفت که مجبوره از کوچه پس کوچه بره خونه که کسایی رو که تعقیبش میکنن, گم کنه. از اینکه تو مهمونیا همیشه تنهاست و همه پسرا چون فکر میکنن حتما دوست پسر داره, حتی نمیان باهاش حرف بزنن و فقط متلک میندازن و مسخره بازی میکنن. از اینکه هیچ پسری جلوش اعتماد به نفس نداره و همه پسرها میترسن باهاش حرف بزنن و همه الکی حرفاشو تایید میکنن و جلوش نقش بازی میکنن. میگفت که مجبور شده چند بار محل کارشو تغییر بده چون همکارای مردش مزاحمش میشدن. واسم گفت که میترسه وقتی ازدواج کرد یه روز بفهمه که شوهرش فقط به خاطر خوشگلیش باهاش ازدواج کرده. برام از تنها پسری که باهاش دوست بود تعریف کرد که بعد از یه ماه دوستی چون پسره فقط بخاطر سکس باهاش دوست بوده و این اجازه نداده بوده, پسره ولش کرده و رفته...
وقتی حرفهای س تموم شد, کلنکسی که بهش داده بودم اشکاشو پاک بکنه با اشکهای خودم خیس شده بود. از خودم بدم میومد که پسرم. بلایی که بقیه سر این بیچاره آورده بودن خیلی وحشتناک بود. میدونید, واسه آدم خیلی سخته که بدونه داره چه بلایی سرش میاد. س آدم باهوشی بود و واسه همین خیلی زجر میکشید. شاید اگه مثل بعضی از دخترها یه کم کمتر از مغزش استفاده میکرد, میتونست روزی 20 تا دوست پسر عوض کنه و کلی هم از زندگیش راضی باشه. اما حیف که س زیادی عاقل بود و تو کشوری به دنیا اومده بود که چیزی که مهم نیست عقله!
من چی میتونستم بهش بگم؟ بگم برو دماغتو عمل کن که یه قوز داشته باشه؟ برو پیش دکتر دندونپزشک که ترکیب دندوناتو عوض کنه؟ بگم برو خودتو یه جوری آرایش کن که زشت بشی؟ من نمیتونستم اونو عوض کنم, واقعا عوض کردن همچین آدمی حیف بود. اما اشکال از اون نبود که بخواد خودشو عوض کنه. اشکال از بقیه مردم بود که ظرفیت دیدن زیبایی رو نداشتن. اشکال از آدمایی بود که تا عمق یه سانتی متری بدن دخترها براشون مهمه و اصلا براشون فرقی نداره که اصلا دختر عقل داره؟ احساس داره؟ آدمه؟
ببینید, یه چیز مهمی میخوام به همه پسرها و دخترهایی که اینو میخونن بگم. ظاهر آدما مهمه, اما انقدر مهم نیست که به باطنشون توجه نکنیم. مونیکا بلوشی ,مدل و هنرپیشه ایتالیایی, که از عکسش تو این سری استفاده کردم حرف خیلی جالبی زده : "زیبایی حداکثر تا یک هفته میتونه یه نفرو سرگرم کنه, بعدش باید زیر این زیبایی چیز قابل توجهی داشته باشی وگرنه دوام رابطه ات با هرکس فقط یه هفته است".
من مطمئنم پسرهای زیادی بودن که میتونستن دوستهای خوبی برای س باشن. اما هیچ کدوم جرات نداشتن شانسشونو امتحان کنن. در عوض پسرهای زیادی که فکر میکردن بدست آوردن همچین آدمی غیر ممکنه, حرص خودشونو سر این بیچاره خالی میکردند و بهش متلک مینداختن. میدونید, هر پسر یا دختری که به فرد غیر همجنس خودش متلک میگه یه منظور داره : "من میخوام تو رو بدست بیارم, اما میدونم که نمیتونم, پس شخصیت تورو خرد میکنم!". 
بزارین از این داستان چند تا نتیجه بگیریم : اول اینکه از روی ظاهر افراد در مورد اونها قضاوت نکنید, آدمهایی که خیلی زیبا و موفق به نظر میان ممکنه خیلی تنها باشن. دوم اینکه, هیچ وقت برای برقراری رابطه تردید نکنید, ممکنه یه دختر نتونه دوست دختر شما بشه, اما شاید همون دختر بتونه دوست شما باشه. سوم اینکه, وقتی با فردی صحبت میکنید که خیلی خوشگله, اینو بهش نگین! قبلا 1000 نفر اینو بهش گفتن و وقتی اینو از شما میشنوه, از دوستی با شما نا امید میشه. کسی در دوستی با افراد زیبا موفقه که بتونه در مورد چیزی به جز زیبایی اون فرد باهاش صحبت کنه.
یک نکته مهم هم وجود داره! همه آدمهای زیبا به خوبی س نیستن! خیلی هاشون از زیباییشون به صورت یک اسلحه برای ضربه زدن به دیگران استفاده میکنن. این افراد فکر میکنن چون خیلی خوشگلن, لزوما شما باید جلوشون کم بیارین. بهشون نشون بدین که اولا شما هم برای خودتون صاحب شخصیت با ارزشی هستین, ثانیا برای دوستی با شما چیزی مهمتر از زیبایی لازمه, ثالثا اگه به شخصیتتون توهین بشه, در "خداحافظی" تردید نمیکنید! بزارین اونا هم طعم "قدرت خداحافظی" رو بچشن.
خوب, فکر کنم اگه براتون نگم که رابطه من و س به کجا رسید, سیل فحشه که برام ارسال بشه. من و س حدود یه سال با هم دوست بودیم. اون از معدود آدمهایی بود که من باهاشون و براشون گریه کردم و این خیلی مارو به هم نزدیک کرده بود. خوشبختانه یا متاسفانه, چند وقت پیش از طریق برادرش که تو انگلیس زندگی میکرد تونست ویزا بگیره و بره انگلیس. اونجا داره تو رشته گرافیک درس میخونه و از زندگیش راضیه. برام نوشته بود که از دو تا Modeling Agency دعوتش کردن, اما میخواد کاری رو که دوست داره ادامه بده. با یکی از همکلاسیهای پسرش که شبیه خودشه, دوست شده. اطمینان داره که پسره به خاطر ظاهرش باهاش دوست نیست و من به خاطر این موضوع براش خیلی خوشحالم
. س تنها دوست من بود که از خارج رفتنش بیشتر خوشحال شدم تا ناراحت... اون گلی بود که اشتباهی تو بیابون در اومده بود
.