دشوار است باور سفرت و باور این که هرگز نمیآیی.از برگ برگ تمامی یاسهای عالم تو را گدایی کردیم ،امّا فقط عطر روح نواز خاطراتت در مشام جانمان توان بی تو زیستن را به ما میدهد پاس می داریم تمامی لحظه های انتظار باز دیدنت را ،پاس می داریم یادت را و تمامی اشک های عالم را ناباورانه نثار خاکت می کنیم و هنوز رفتنت را باور نداریم...
ادامه ...
|
بزرگترین و خاطره انگیزترین قرار بلاگ اسکایی ها در
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
قرار .... قرار ....قرار .... قرار ....قرار .... قرار .... | |
|
سلام!
زمان و مکان قرار بلاگ اسکایی ها ..... زمان : پنج شنبه ۱۹ اردیبهشت |
ادامه مطالب در لینک زیر ....
خدایا دلم می خواست یک جایی باشی ، حتی اگر شده یک جای دور.آن وقت حتما می آمدم پیشت.حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم. می گویند تو همه جا هستی؛ ادامه ...
با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و
آرزوداریم با وصال ختم شود ....
سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که
دل از هم نگیریم ، که لحظه ای از یاد یکدیگر
غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به
یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد نبرده
و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد
یکدیگر چشم به جهان بگشاییم ....
و در
آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم
ادامه ...
خدایا می خواهم ...
تَوان آن را داشته باشم که ادامه دهم اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدانند می خواهم... امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا تا رویاهایم همچنان ادامه یابد... و خردمند آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...
ادامه ...
حرفی برای گفتن نمانده
وقتی تو خاموشی چه دلیلی هست برای شادی
وقتی تو نیستی چه بهانهای برای گریه هست
وقتی حضور چشمانت نیست چه نیازی به زندگی است
وقتی تو میروی چه اهمیتی دارد تپیدن قلب
وقتی عشقت را دریغ کردی بیهوده شد وجود من


تو نمیدونی من چه کشیدم وقتی که گفتی تورو نمیخوام
باو ر ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام
ادامه ...
دوباره قلم به دست می گیرم تا بنوسم برای تو ... تویی که فقط و فقط با یاد تو روزگارم به آرامش می رسد.
قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد .اما در سکوت پر از فریاد خودم می گریم و می گویم با همین قلب کوچک ،به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم.
در خلوت تنهایی مرگبار خود فریاد زدم.دستم را زیر پلک هایم بردم.
با انگشتان لرزان خودم جوهری از ناب ترین قطرهای اشک دیده ام را بر روی صفحه سفید و دست نخورده قلبم کشیدم و آرام گفتم :دوستت دارم و در حسرت دیدارت یک آسمان اشک در سینه دارم .



